استادي براي راهنمايي شاگردش او را به ميان جنگل برد. استاد با وجود سن زياد با چابكي راه مي رفت اما شاگرد مدام سر مي خورد و به زمين مي افتاد و شروع به ناسزا گفتن مي كرد و از جايش برمي خاست و دوباره استاد را همراهي مي كرد.پس از مدت زمان طولاني پياده روي، به مكان مقدسي مي رسند.استاد بدون توقف نيم چرخي زد و شروع به بازگشت كرد.
شاگرد در حاليكه يكبار ديگر به زمين خورد، گفت: شما امروز به من هيچ آموزشي نداديد.
استاد پاسخ داد:آموزش دادم، اما به نظر مي رسد شما چيزي نمي آموزي. من در حال آموزش اين مطلب هستم كه چگونه بايد با اشتباهات زندگي مبارزه كرد.
- وچگونه بايد مبارزه كرد ؟
استاد گفت: همانگونه كه بايد با زمين خوردن هاي شما مبارزه كرد. به جاي لعنت فرستادن به زميني كه بر روي آن سر خورده و سقوط مي كني ، بايد به دنبال آن چيزي باشي كه باعث لغزيدن هاي تو مي شود.
